آسمان آهنین
برف پاکن ها ساکت نشسته اند. دست به سینه. خاموش. باران به سختی سیل می بارد. هزاران قطره ی خیس روی شیشه های ماشین لیز می خورند و به برف پاکن ها دهن کجی می کنند. خمیازه ای می کشم. صدای باران می آید. به ساعتی که به دستم زنجیر شده نگاه می کنم. 12:45 دقیقه. مدرسه ی پسرم ساعت یک تعطیل می شد. از بیکاری کلافه. از کار خسته. نمی دانم چرا ولی ماشین را روشن می کنم. برف پاکن ها جان می گیرند. اکنون می توانم به وضوح بیرون ماشین را ببینم. خیابانی بلند و خیس. گَه گاهی ماشینی عبور می کند. پیاده رو نیز خلوت است. مادری با نوزادش زیر سایبان یک مغازه ایستاده بودند تا از باران در امان بماند. درون مغازه ی در بسته دو مرد با هم می گفتند و قهقه می زدند. جوی آب پر شده بود و آب تا در مدرسه شهدا رسیده بود. رادیو را روشن می کنم. نخ سیگار را بیرون می کشم. مجری برنامه می گوید: «پس در حدیث قدسی فرمود ای فرزندان آدم...» سیگار روشن را گوشه ی لبم می گذارم و پنجره را پایین می کشم. هجوم هوای سرد. «.... همه ی اندام و اعضای خویش را در مسیر گناهان به کار گرفته اید! گویا با من نیرنگ می بازید و کیفرم را به بازی می گیرید!...» پکی به سیگار می زنم. بازدمی خاکستری. سیگار به سوختن خود ادامه می دهد. آن سوی خیابان،جلوی قصابی، شلوغ شده است. نزاعی احمقانه، زیر باران. مردی تنومند با تمام قدرت می زند. می زند، پسر بچه ای را. پسرک ژنده پوشی است. دستفروشی است. مرد چنان ضربه ای می زند که پسرک کف خیابان ولو می شود. جعبه ی پر از آدامس و شانسی را کنار او می اندازد و با صدای خشنش داد می زند: جمعشان کن سگ پد... استغفرالله! اگر یک بار دیگر اینجا بساط کنی خودم می کشمت! دستی به سیبیلهای پرپشتش می کشد. موجودی استخوانی که روی زمین افتاده بود از ترس بر جای خود لرزید. مردم سرانجام قصاب را آرام می کنند و او را به درون مغازه می کشند. جمعیت خیلی زود پرا کنده می شود. گویا بمبی بینشان فرود آمده و هر که را به سویی پرتاب کرده است. پسرک هنوز کف خیابان است. چشمانم را تنگ می کنم بلکه ببینم دارد چه کار می کند. با دستانی لرزان کف خیابان را می جوید بلکه بتواند تعدادی از آدامس ها و شانسی هایش را نجات بدهد. امید وهمی بود. « پس خداوند تعالی فرمود و فقیران عیال و خانواده ی منند. پس کسی که به خانواده ی من بخل ورزد،بی پروا، به آتش واردش می کنم... » صدای مجری درون صدایی از بیرون ماشین گم می شود. دو ماشین با سرعت بالا از انتهای خیابان می آیند. این را از آینه بغل دیدم. آهنگشان کر می کند. با سرعت از کنارم رد می شوند. دیوانه وار مارپیچ می روند. می خواهم فریادی نثارشان کنم که خنده ام می گیرد. جمله ی یک از رمان هایی که خوانده ام به ذهنم می رسد: «حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده اند؟...» ماشینها ته جاده محو می شوند. هنوز هفت، هشت دقیقه تا زنگ مدرسه باقی مانده. باران همچنان می بارد. نگاهی به صندلی پشتی می کنم. کیفم باز است. کتابی از گوشه آن بیرون زده. حال ندارم کتاب را به جایش برگردانم. به عنوان کتاب خیره می شوم: paradis lost
«....ای فرزند آدم چقدر الله!الله! می گویی در حالی که در قلبت غیر الله است؟ و زبانت الله می گوید و تو از غیر الله می ترسی و به غیر خداوند امید می بندی...» اذان نزدیک است. قصاب تنومند مغازه اش را می بندد. از پسرک دستفروش خبری نیست. کلاغی قارقار می کند. از دور دست. مرد با سرعت راهی را در پیش می گیرد. همان طور که زیر باران می دود دکمه ی یقه اش را تا بالا می بندد. تسبیحش را از جیب بیرون می آورد. فکر می کنم می خواهد به مسجد برود. چشمانم دنبالش می کنند. از کنار پیر خمیده ای می گذرد. خود را به روحانی ای رساند که داشت به طرف مسجد می رفت. صدای سلام علیکش را از اینجا می شنوم. به سرعت دستان و تسبیحش را تکان می داد و با حاج آقا گرم گرفته بود. «.... ای فرزندان آدم! چراست که از حرام نمی پرهیزید؟ و از گناهان دست نمی شویید؟ و از آتش نمی هراسید؟ و از خشم خداوند رحمان پروا نمی گیرید؟...» زنگ مدرسه به صدا در می آید. ده ها فریاد از روی شادی.... « پس اگر اینان نبودند: پیران رکوع کننده، کودکان شیر خواره، چهارپایان چرنده، و جوانان خاشع.... » در مدرسه باز می شود. دانش آموزان با خنده بیرون می ریزند.... «آسمان را فرازتان آهنین می ساختم! و زمین را مسین می گرداندم! و قطره ای آب از آسمان برایتان فرو نمی باریدم. و هیچ دانه ای برایتان نمی رویاندم. و برشما عذاب فرو می ریختم!» سیگارم بیرون ماشین می افتد. لبخند ی می زنم. در ماشین باز می شود.

بنی اسرائیل! روزهای تاریکی برایتان در راه است...
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی،جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند...
666
و این چنین است که خداوند می تواند به وسیله زشتی، بدی را از بین ببرد.
نیویورک. ساعت هشت شب
سرما چون بلا می بارید و تا مغز استخوان ها نفوذ می کرد. شبی زمستانی و سرد در پیش رو بود. یک ساعتی از مرگ خورشید می گذشت. مردم زیادی بی اعتنا به سرما سرگرم خرید در بزرگترین مجتمع تجاری شهر بودند.
کریسمس نزدیک بود.
پسرکی هفت، هشت ساله در کنار در ورودی مجتمع تجاری نشسته بود. پیراهنی پاره، شلواری وصله شده و دلی شکسته... . در طول روز خیلی ها از آنجا رد می شدند ولی هیچ کدام برای او ارزشی قایل نمی شدند. آنها برای خیلی از چیزها ارزشی قایل نمی شدند.
انسانها در اوهام خود زندگی می کنند.
پسرک لرزید. اشک در چشمانش یخ بست. هیچ کس او را نمی خواست. نه پدر خوانده و نه مادر. هنوز سیلی پدر خوانده را روی گونه ی کبودش حس می کرد. دو روزی می شد که چیزی نخورده بود. پاهایش از سرما فلج شده بودند. لب های باریک و به هم دوخته اش توان ناله و شکایت را هم نداشتند. او فقط می توانست بدون حرکت آنجا بماند و منتظر کمکهای پنچ سنتی مردم خیّر باشد! نگاهی به آسمان بیکران کرد. کائنات زیر ابرها و آسمان خراش ها پنهان شده بود. هوای ابری و زمین یخ کرده.
بزودی برف می بارید.
مردی هیکلی به طرف مجتمع آمد. از آنجا که رد می شد لگد محکمی نثار او کرد و فریاد زنان گفت: لعنتی خودت را جمع کن! پسرک گرچه رنجید ولی دردی را حس نکرد. سرما عصبهایش را از بین برده بود. وقتی که مرد دور شد او توانست پشت بارانی اش را ببیند. روی آن با حروف بزرگ لاتین چیزی نوشته شده بود:
kill god!(خدا را بکش)
برف شروع شد.
دختر و پسر جوانی در کنار هم به طرف مجتمع می آمدند. وقتی که نزدیک شدند نگاه دختر به او افتاد. ایستاد و گفت: آخه! طفلکی! پسر جوان که گویا دستمال چرکی را دیده است او را دنبال خودکشاند و گفت: بیا برویم! آنها هم رفتند. مانند همه ی کسانی که می آمدند و زود می رفتند. پسرک به ویترینهای پر زرق و برق مغازه ها نگاه کرد و با خود اندیشید: مسیح کیست که مردم ثروتمند میلادش را جشن می گیرند؟
احتمالا او ثروتمند ترین مرد دنیا است!
کمی آن طرفتر دست فروشی کنار کلیسای بزرگ بساط کرده بود. گاریش پر از خرت و پرت بود. همه چیز داشت. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. مادری برای پسر کوچکش کتابی خرید:
دخترک کبریت فروش.
ساعت به کندی می گذشت. کبریتی برای روشن کردن نبود. باد سنگدل نیز بنا به وزیدن کرد. ساعت که از نه گذشت چشمانش تار رفت. نتوانست خود را کنترل کند. بدن رنجورش روی برف ها افتاد. خواست فریاد بزند ولی حنجره یاریش نکرد. نفس ضعیف و سردش بر روی برفها افتاد. برفها این بار نه از گرما بلکه از شرم آب شدند. بدنش تسلیم سرما شد...اول چشم ها... بعد گوشها... قلب پیرش هم خوب نمی زد... سرانجام قلبش مانند عشقی بی سرانجام، محکمه ای بی فرجام و ساعتی بی باتری باز ایستاد. چراغ ذهنش خاموش شد، و تن خسته اش آرام گرفت.
پسرک مُرد.
دقایقی بعد مردی ساک ورزشی بدست از کنار او رد شد وارد مجتمع تجاری گشت.
دو ساعت بعد.
صدای آژیرها به هم آمیختند : پلیس!اورژانس!آتش نشانی!
مجتمع تجاری با خاک یکسان شده بود. خون با برف در آمیخت. همه چیز ویران گشت. هلیکوپترها بر بالای سر مردم چرخ می زدند. دود غلیظی فضا را پر کرده بود. از تمام شبکه های خبری خبرنگاران برای تهیه گزارش آمده بودند. گزارشگر بی.بی.سی مردی بود بلند قامت با کت وشلوار اتو شده و چهره ای جذاب. او رو به دوربین این گونه اخبار را برای دنیا مخابره می کرد: ...در طی این انفجار بزرگ بمب، هزاران انسان بی گناه کشته و زخمی شدند!...
و این چنین است که خداوند می تواند به وسیله زشتی، بدی را از بین ببرد...
توی این پست یک شعر خیلی کوتاه و زیبا از مرحوم قیصر امین پور برایتان گذاشتم.
امیدوارم که خوشتان بیاید:
غروب
تمامی جنگل
بر جنازه ی خورشید
نماز می خواند
ولی ز خیل درختان
- به رغم باور باد-
در این نماز جماعت
یکی به سجده نخواهد نهاد
سر بر خاک!
![]()
![]()
![]()
بیاد غروب تلخ جمعه...
چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمی کنی چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمی کنی
مگر مرا ز درگهت خدا نکرده رانده ای دگر برای خدمتت مرا خبر نمی کنی
خدا گواه من بود که قهر تو کشد مرا ز قهر با غلام خود چرا حذر نمی کنی
نشسته ام به راه تو به عشق یک نگاه تو ز پیش چشم خسته ام چرا گذر نمی کنی
تو ای همای رحمت ای جهان به زیر سایه ات چرا نظر به مرغکی شکسته پر نمی کنی؟
نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکران ز باب خانه ات چرا سری به در نمی کنی ؟
![]()
![]()
![]()
اي طبيبم به سر بستر بيمار بيا بهر دلداري دلسوختة زار بيا
تو كه دل را به نگاهي بربودي ز كفم به پرستاري بيمار دل افكار بيا
آتش هجر تو سوزانده همه هستي من به تسلاي دل و جان شرر بار بيا
اشك هجر است كه از ديدة من ميبارد بهر غمخواري اين چشم گوهربار بيا
دل من خون شد و از ديده يرون ميريزد به تماشاي دل و ديدة خونبار بيا
يوسف فاطمه بين منتظران منتظرند پرده بردار ز رخ بر سر بازار بيا
![]()
![]()
![]()
از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسي
خواب بيداري ما را ديده مي آيد کسي
با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسي
مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پيچيده مي آيد کسي
کهکشاني از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسي
خواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده اند
از شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي
![]()
![]()
![]()
از فراقت به جواني همگي پير شديم
بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم
بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست
عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم
تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت
در پي ديدن رويت همگي تير شديم
از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم
در سراشيبي ابروت سرازير شديم
گو گدايان در اين خانه بيايند که ما
از گدايي به در تو همگي مير شديم
عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند
جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم
باز هم به انتظارت می نشینیم....
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
شاید همه شما این شعر فردوسی را بارها و بارها خوانده یا شنیده باشید و حتی برای دیگران نقل کرده باشید. ولی حالا از شما می خواهم که یک بار دیگر به این شعر نگاهی بیاندازید... . اگر خوب دقت کنید متوجه یک ناهماهنگی معنایی بین دو مصراع می شوید. در واقع مصراع دوم رابطه مستقیمی با مصراع اول ندارد. علت چیست؟خطای فردوسی؟ خیر در واقع مصراع دوم توسط کاتبان تغییر یافته و شعر این گونه بوده: توانا بود هرکه دانا بود به هر کار بستوه،کانا بود
باید بدانیم که فردوسی در زمانی می زیسته که هنوز زبان پهلوی ساسانی بین طبقه فاضل قابل فهم بود و بعدها که این زبان متروک شد کاتبانی که شاهنامه را می نوشتند نمی توانستند بفهمند که «به هر کار بستوه،کانا بود» یعنی چه و به جای آن مصراعی به این شکل«ز دانش دل پیر برنا بود» آورده در صورتیکه مصراع دوم و اصیل شعر فردوسی این معنا را می دهد«در هر کار نادان ناتوان است» و این مصراع معنای مصراع اول را تامین می کند.
شاید بعضی اعتراض کنند فردوسی کلمات ثقیلی را در شعر به کار نمی برده است. در این باره باید گفت که کلمات بستوه و کانا در زمان او جزء کلمات متداول بوده و بعد از متروک شدن زبان پهلوی فارسی این کلمات و کلماتی دیگر که در شاهنامه بود و کاتبان آن را تغییر دادند فراموش شدند.
منبع: سرزمین جاوید. جلد یکم. صفحه ی 168. نوشته ذبیح الله منصوری.


شاید تا به حالا اسم منشور حقوق بشر کوروش به گوشتان رسیده باشد که البته حتما هم رسیده ولی شاید از متن آن اطلاع نداشته باشید، به همین خاطر قسمتی از این کتیبه ی گرانقدر را در این قسمت می آورم تا یک بار دیگر با غرور بر تاریخ پر افتخارمان نگاهی بیاندازیم و بیاد بیاوریم که چه بوده ایم تا در برابر یک کشور بی ریشه سر تعظیم فرود نیاوریم. شاید بعضی ها به من اعتراض کنند و بگویند چرا چرت و پرت می گویی؟ آخر ریشه و هویت تو قرن بیست و یکم به چه دردی می خوره؟ حرف اول را در دنیا تکنولوژی می زند! نمی دانم به آنها چه بگویم. اگر بگویم غرب زده اید می گویند دوباره این خشک مذهب ها به ما یک برچسب زدند! اگر بخواهم موضوع را برایشان شرح بدهم می گویند ما گوشمان از این حرف ها پر است! اگر بر سرشان فریاد بزنیم می گویند بیا اینم منطق اسلامی! دیگر نمی دانم از چه راهی با آنها باید حرف زد. "صمیٌ بکمٌ عمیٌ فهم لا یرجعون" آنان کران و کوران و گنگ هستند و از {ضلالت خود}باز نمی گردند...
حالا بی خیال آن دسته شما بشینید و متن منشور حقوق بشر کوروش را بخوانید:
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را بر سر گذشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد، دین و آیین و رسوم ملت هایی را که من پادشاه انها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکما و زیر دستان من ، دین و آیین و رسوم ملتهایی را که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
من از امروز که تاج سلطنت را بر سر نهادم، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد، هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد هست که مرا به سلطنت خود قبول کند یا قبول ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم، نخواهم گذاشت که کسی به دیگر ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد، من حق وی را از ظالمان خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را با زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید. من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی، دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد، وی را به کار وادارد.
من امروز اعلام می کنم که هرکس آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند، مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحوی که مایل است به مصرف برساند، مشروط بر این که لطمه به حقوق دیگران نزند.
من اعلام می کنم که هرکس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازت کرد و مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.
من تا روزی که به یاری مزدا سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملت ایران و بابل و ملت هایی ممالک جهات اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
انیشتین و آیت الله بروجردی...؟
راستش چند وقت پیش داشتم تو اینترنت پرسه می زدم که یک مقاله حیرت انگیز در مورد انیشتین و آیت الله بروجردی نظرم رو به خودش جلب کرد. تصمیم گرفتم آن را در وبلاگم بگذارم و این همان مقاله است:
آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ" Die Erkla"rung - von: Albert Einstein – 1954 یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت1340ش =1961م) است که توسط مترجمین برگزیده شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی (فوت1371ش) و.. .ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.
از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد. او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی) که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - انیشتین نظریه ی اخباریون شیعه را ( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... . اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است. اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... ـ (منبع:www.irexpert.ir)
![]()
![]()
![]()
بیسکوییت
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!
![]()
![]()
![]()
روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آنها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چکار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم . مرد کمي جلوتر رفت. باز تعدادي از فرشتگـــان را ديد که کاغذهـايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک هايي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد: شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافيست بگويند: خدايا شکر....
![]()
![]()



